تراژدی
افکار در هم من
بازگشت
روی پنجه ایستادهام
شاید
سیاههی آمدنت را
زودتر ببینم...
قدم بر سر راه بگذار
با دامنت جاده را نوازش کن
کاری کن
که خستگی از تن راه بیرون برود
مثل شب
از پشت کوههای مشرق شروع شو...
بانوی انگشت نقرهای
یک مشت ستاره به آسمان بپاش...
من آمدنت را جشن میگیرم
روی پنجه میایستم
تا سپیدی آمدنت را
زودتر ببینم...

نيستي...
چرا سكوت نكنم؟
اينجا
چيزي شبيه به موهاي تو نيست...
تا به هم ببافم
و شعري بگويم...

نیستی...
اين يقهي لعنتي
آنقدر بالا نميآيد
كه كوچه...
اشكهاي يخ بستهام را نبيند...
و لبخند تو
روي لبهاي شهر نيست
تا چشمهايم
به پیاده رو
خشك نشود...
كاش اين كوچه
آنقدر ادامه داشت...
تا به خانهي تو ميرسيدم...

پ.ن: دوست دارم این شعر رو به رضا بروسان تقدیم کنم هرچند که قبل از فاجعه رفتنش سرودم اما این روزها وقتی که به رضا فکر می کنم فقط دوست دارم همین شعر رو بخونم.
بغض...
خودت پرده را کنار بزن
و پشت پنجره بیا...
که کاری از این سنگ ریزه ها
بر نمی آید...
این ور کوچه
همه چیز بغض کرده است...
و دیوار قدیمی
کم کم روی سرم آوار می شود...
حتی وقتی ریزش آجرها را می بینم،
چیزی شبیه به تو
در زانوهایم کم است...
كفشها...
كفشهايم مقصرند
كه هرشب
كوچه ها را تكرار مي كردند
و به قوطي هاي مچاله شده
تا جوب ...
لگد مي زدند
اصلا
اين كفش ها بودند
كه به دنبال تو آمدند
و به گرد راهت هم نرسيدند...
و اين
كفش ها بودند
كه گلي را كه نبردي
له كردند
حالا...
درختها...
فقط
به درد چوبهي اعدام شدن ميخورند
و من
كفشهايم را
آويزان خواهم كرد...
سایه...
سایهات در آغوش من افتاد...
که خورشید
درست از پشت سرت
طلوع میکند...
از اشک و پرسههای دیشب که بگذریم...
حالا نوبت توست
تا دستهایت را بالا ببری
و خورشید را بغل کنی
که بعد از این
دختران بیروت
فقط مثل تو برقصند
و به پرترههای سیاه و سفیدت
شعرهای نزار قبانی سنجاق کنند
سایهات را
به حال آغوشم بگذار...
و به خسته شدن نقاشها
فکر نکن...

چند روز قبل...
صدای غرش
از آسمان
دور شد
و پلاک کهنه ی یک سرباز
- من-
بین سنگ های سنگر مخروب
زنگ می زد
***
گلوله ی آخر را
به خودم شلیک کردم
و عکس تو...
هنوز در دستم بود...
من
تا قبل از آخرین گلوله
جنگیدم
و دیوارها
شهادت خواهند داد
که پل ها...
به شهر
خیانت کردند...

آئینه
شاعر که دیوانه میشود
کلماتش...
به در و دیوار میخورند
امشب
اتاقم
پر از حرفهای شکسته بود
و تو...
آئینهای معصوم
روی دیوار...
که بغض حرفها را
به رویشان
نیاوردی...

سنگفرش
نه از کوفتگی راه سوال کن
نه از دیواری
که به آن
لگد میزدم!
برای قلوه سنگی
که در خاک فرو رفته
سنگفرش خیابان
حکم گورستانی هولناک را دارد
تو حق داری...
سوال نکنی!!
و تنها...
از پیادهروی روی سنگفرشها
لذت ببری...

باز آغاز...
باید چند قدم به عقب برگردیم
نه از گندم خبری هست
نه از سیب...
که آخرین پردهی بهشت را
بازی کنیم...
***
بند کفشت را محکم کن!
باید تمام روزهایی را
که با عقربهها دویدهایم
به عقب برگردیم
من تا خودکار آبی
و تو
تا دامن دخترانهات...
***
بگذار عقربهها را
به حال خودشان...

پ.ن:
سلام
ببخشید که یه مدتی نبودم
از همین طریق از همهی مخاطبان گویا و خموش وبلاگ عذر میخوام.
حتما متوجه تغییرات وبلاگ شدین، امیدوارم خوشتون بیاد و ازتون میخوام که علاوه بر نظراتتون که همیشه ازشون استفاده میکنم، با شرکت در نظرسنجی وبلاگ باز هم لطفتون به من رو کامل کنین!
شاد باشید و سبز بمانید...![]()
| Design By : nightSelect.com |



